fe
خورشید زمستانی
درافق فرومیرود
خوردهریزهایم
را جمع میکنم
تقویم رومیزی را یک روز جلو میبرم
امروزهم میخواستم خواب
اقاقیاها را بمیرم ؛ که نشد!
آخرین فرصت گل
از دست رفته بود
خیالم، فنجان
چای تو را که هنوز دستهایت دورش است با خود میبرد!
در را میبندم،
میروم تا بلکه عبور سنگین اطلسیها باشم!
No comments:
Post a Comment