20121213

fe

خورشید زمستانی درافق فرومی­رود

خورده­ریزهایم را جمع می­کنم

تقویم رومیزی را یک روز جلو می­برم

امروزهم می­خواستم خواب اقاقیاها را بمیرم ؛ که نشد!

آخرین فرصت گل از دست رفته بود

خیالم، فنجان چای تو را که هنوز دستهایت دورش است با خود می­برد!

در را می­بندم، 

می­روم تا بلکه عبور سنگین اطلسی­ها باشم! 

No comments:

Post a Comment