20121213

fe

غروب در کنار دریا، ساحل خلوت و دلباز

خورشید به سفیدی استخوان، درون دریای خاکستری فرو می­رود.

 نسیم زبانم را خنک می­کند.

از کک­ها و بچه­ها خبری نیست!

برای چهل و هشتمین بار؛

چوب را تا دورترین نقطه پرتاب می­کند.

میدوم ؛ تا نقطه­ای شوم در افق

همۀ صداها در باد یکی می­شود.

برکه­ می­گردم ؛ چشمهایم آب افتاده

صورتش را می­بینم، محو و خندان

کاش می­شد چیزی بگویم.

واقفم! واقفم!

چوب از دهانم خواهد افتاد. 

No comments:

Post a Comment