fe
غروب در کنار
دریا، ساحل خلوت و دلباز
خورشید به
سفیدی استخوان، درون دریای خاکستری فرو میرود.
نسیم زبانم را خنک میکند.
از ککها
و بچهها خبری نیست!
برای چهل و
هشتمین بار؛
چوب را تا دورترین
نقطه پرتاب میکند.
میدوم ؛ تا نقطهای
شوم در افق
همۀ صداها در
باد یکی میشود.
برکه میگردم ؛ چشمهایم آب افتاده
صورتش را میبینم،
محو و خندان
کاش میشد چیزی
بگویم.
واقفم! واقفم!
چوب از دهانم خواهد افتاد.
چوب از دهانم خواهد افتاد.
No comments:
Post a Comment