20121213


fe

تابلوی یک

بیقرارم ازندیدن ونشنیدنت/ سرم فریادمی­کشم:

برگرد به قبل ازاو،

روزگاری­بی­دلواپسی، انتطار و دلتنگی/

برای چند لحظه­ای ... اما،

چه خالی/ چه بی­معنی!.


تابلوی دو

از پشت شیشه عینکم می­بینم­ات

باد می­آید

دستهامان تکان می­خورند.

سرد است، برو! 

برمی­گردی و پرده را می­کشی.

سمعکم، صدای بوق ممتد می­دهد.

تابلوی سه

در میان تابلوی سه به شکل نقشی ایستاده­ام،

همه با خاطرجمعی از کنارم می­گذرند.

- همیشه آنجا بوده، همیشه آنجا خواهد ماند.-

من اما، به کفش­ها معتقدم، آنها بر روی همند

چون سفری در پیش است

No comments:

Post a Comment