fe
تابلوی یک
بیقرارم ازندیدن
ونشنیدنت/ سرم فریادمیکشم:
برگرد به قبل ازاو،
روزگاریبیدلواپسی،
انتطار و دلتنگی/
برای چند لحظهای ...
اما،
چه خالی/ چه بیمعنی!.
تابلوی دو
از پشت شیشه عینکم میبینمات
باد میآید
دستهامان تکان میخورند.
سرد است، برو!
برمیگردی و
پرده را میکشی.
سمعکم، صدای
بوق ممتد میدهد.
تابلوی سه
در میان تابلوی سه به شکل
نقشی ایستادهام،
همه با خاطرجمعی از کنارم
میگذرند.
- همیشه آنجا بوده، همیشه
آنجا خواهد ماند.-
من اما، به کفشها معتقدم، آنها
بر روی همند
چون سفری در پیش است
No comments:
Post a Comment