20121213

fe

من نشسته­ام،

بعد از ظهر تابستان در کتان سفید خنکی ایستاده.

همهمه­ای­ست؛

 صدای بالهای زنبور چشم­عسلی

 چکیدن آب بر روی پوشال

 نجوای برگ­های سپیدار و تپش قلبی بر پیشانی

 من نشسته­ام و سرم به ستایش در میان سفیدی است. 

No comments:

Post a Comment