20121213

fe

خانه­هایی که نرفتیم را نشانم می­دهی.

منهم گلوبندهایی را که برایت نگرفتم.

همه چیز جور شد در این همه سال!

(البته دور انداختن کتاب «دلبند عزیزترین» هم مؤثر بود!)

بیماریم را عدم فراموشی تشخیص داده­اند.

بزور دارو می­خورم.

اما هنوز

دستهای پرستار بسیار شبیه دستهای توست. 

No comments:

Post a Comment