20121214

fe

تو را همراه با خاطره­ها،

خنده­ها و احساس جوانی ؛ درونم پنهان می­کنم.

بر روی تان، سپیدی موهایم،

اخم و تجربه­های تلخ را می­کشم.

دیده نخواهید شد.

مجبور شدم! 

خنده­ها لو رفته بود.

شوق روی پیراهنم حلقه می­انداخت.

تو را که صدا می­کردند، من برمی­گشتم!

خطرناک­تر از همه!  

- فهمیده بودی-

حالا خیالم راحت است

به آنها آسیبی نخواهد رسید،

حتی از طرف تو!

No comments:

Post a Comment