20121213

fe

جادوگر با خود می گفت:  

امیرزاده!

که نه کاسه­ای آب داری و نه قرصی نان!

به اعتبار سوراخ کفش آهنی­ات،

به نارنج دست مزن!

 نازکی دلت، اشکهایت

وسایر بنجل­ها را در دیدار  به همراه مبر!  

و با کمر خمیده، تلخ می خندید! 

No comments:

Post a Comment